فراموشی از رامین معمار
صدای بغضمو میشناسی و میگی که میری
چشای خیسمو میبینی و انگار ندیدی
هوای آسمون قلب من بارونی میشه
ولی عشقت چرا از قلب من جدا نمیشه
مگه کم بوده حسِ خوبِ عشق توی نگاهم
چجوری کندی دل از من و از خاطراتم
حواسم توی هرجایی که هستم با چشاته
غرورم رو به باد میدم هوات دلگیر نباشه
برای با تو بودن میگذرم از هرچی دارم
باید باور کنی جز عشق تو چیزی ندارم
دارم داد میزنم بغض میکنم بی تو عزیزم
دارم درد میکشم از رفتنت انگار مریضم
به خدا میسپارم من تو رو هرجا که میری
دعا کردم تو خوشبخت شی بدون خیلی عزیزی
دلم آروم نداره بی قراره تو نباشی
خدا میخوام ازت گردِ فراموشی بپاشی