امان از سعید ترابی
امان از شبهای بارانی امان از حال پریشانی
خودم اینجا دلم آنجا کنارت اما نمیدانی
من آن بغضم در سکوت تو که میمیرم در نبود تو
من آن اشکم که گم کردم تمامم را در وجود تو
با نگاه تو رفت قلب من سمت ماجرای عجیبی
مانده دست به گلو جان من تو بگو با من از چه غریبی
پر و بستم و نشستم بر بامت ای جانم ناقابل
چشمانت غرقم کرد دستانت قایق شد تا ساحل
از من چه میخواهی تقدیمت این قلب ناقابل
پر و بستم و نشستم بر بامت ای جانم ناقابل
چشمانت غرقم کرد دستانت قایق شد تا ساحل
از من چه میخواهی تقدیمت این قلب ناقابل
چه بدتر از این که انگاری بی خبری، بی خبری
از جان رسیده به لب چه بی رحمانه می نگری
چون ماه بر خاموشی شب