مسافر از علا ایزدی مهر
تو عمق چشمات یه شب بیانتها بود
هر عابری گم میشه توی این سیاهی
از وقتی که چشماتو بستی روی دنیام
یه شهر خاموشم که میره به تباهی
این عشق مونده روی دستای دوتامون،
معشوق بیرحم و یه عاشق تو دو راهی
تو جنگ با تقدیر من بازنده میشم
گاهی شکستت میده دنیا با نگاهی
راه رفته رو نمیشه دیگه برگشت
معنیشو مسافر از رفتن میگیره
بعد تو چیکار کنم با جای خالیت
آینه سراغتو از من میگیره
می خوام پنجره باشم رو به چشمات
تو اما بینمون دیوار بستی
من از تو ساکت و تاریک و تنهام
تو همدست غروب جمعه هستی
می خوام پنجره باشم رو به چشمات
تو اما بینمون دیوار بستی
تو درد آشنایی با تن من
تو تصویر منو در من شکستی